داستان دختر فداکار

خرید بک لینک
همسرم با صدای بلند گفت: تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟” روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد؛ اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: “چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.

ادامه داستان در ادامه مطلب :

سایت عاشقانه ستار...

ما را در سایت سایت عاشقانه ستار دنبال می‌کنید

برچسب: داستان دختر فداکار,داستان کوتاه دختر فداکار, نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 18:28

صفحه بندی